| گل بي نام و نشان |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
کاوه پس از چند روز اقامت در دره ای بهشت آسا، رخت سفر بر بست وصبحی با اتوبوس روی صندلی پشت سر راننده عازم تهران شد. چون شماری از مسافران درمسیرسوارمیشدند، بهمین جهت تعدادی صندلی و منجمله صندلی کنار کاوه خالی بود. همین امرباعث دلهره و اضطراب او شد: دلهره ای توآم با فرضیاتی گوناگون. البته که در این مسیر و با اتوبوس اصلاٌ انتظار نداشت که نیکول کیدمن کنارش بنشیند. ولی دلش میخواست که هرکه می نشیند لا اقل زیاد چاق نباشد، بوی طویله و پشم خیس و چلو پزخانه ندهد. نفسش طاقت فرسا نباشد و از همه بالاتر اورا بحرف نگیرد و میوه نشسته وگوجه فرنگی له شده و نان وپنیر و خیار و شیرنی مانده باصرار تعارفش نکند زیرا داخل کیف سامسونایتش یک فلاسک کوچک پراز آب جوش و یک شیشه پنجاه گرمی نسکافه نستله و شکر و قاشق چای خوری و یک ساندویچ گوشت پخته و دو عدد سیب رسیدهء تازه از درخت چیده و دو فنجان داشت. چرا دو عدد سیب و دو فنجان شاید اقدامی بود احتیاطی برای روز مبادا.
چیزی نگذشت که سوار شدن مسافران بین راه شروع و یورش به صندلی خالی کنار کاوه هم آغازشد. کار کمک رانند ه هم این شد که هرکس را روی صندلی خودش بنشاند.
کاوه منتظر ماند تا سوار کردن ها بانجام برسد تا بعد کتاب Bittersweet نوشته Daniel
Steel را بدست بگیرد و بدین ترتیب آن مسافت شش ساعته را کوتاه کند.
اتوبوس تقریباٌ تکمیل شد مگر صندلی کنار کاوه، ولی در آخرین نقطه کسی دست بالا گرفت. اتوبوس متوقف شد. مسافری روی پله اول اتوبوس ایستاد. کمک راننده و راننده و مسافران ردیف های اول برای لحظاتی نفس ها را درسینه حبس کردند. مسافر با یک نگاه وجود تنها صندلی خالی کنار کاوه را دید. کمک راننده خود را مانند کتابچه ای نازک کرد و حتی روی داشبرد نشست تا سد راه نشود. راننده ترمز دستی را کشید وچشم بمسافر دوخت. کاوه هم دیگرنفس نمی کشید. کمک راننده مضطربانه به ردیف های مختلف نگاه کرد. معلوم بود که چه فکری بسر دارد: میخواست ببیند آیا میشود مردی را از کنار زنی بلند کند تا آن مرد را کنار کاوه بنشاند ولی مسافر وقعی بکمک راننده نگذاشت. کاوه با نگاهی این مسافر را ورانداز کرد. وقتی نگا هشان بهم تلاقی کرد، معلوم شد که مسافر تازه وارد از اراده ای آهنین برخوردار است. بعد همانند کمند اندازان قدیم حلقه را برگنگره ای انداخت واز پله دوم بالا آمد. کاوه تا آنجا که میتوانست پر لباسش را از کف صندلی خالی جمع کرد و سرش را پایین انداخت. وقتی مسافر نشست، از زیر چادرش عطر «کارتیه» بمشام رسید.
جوان بود. قامتش از دختران ایرانی بلندتر. گیسوان زیر مقنعه اش مشکی. پیشانیش بلند. صورتش گرد. ابروانش دست نخورده. چشمانش سبز! لبانش پر. گونه هایش برجسته، با دو چاهک بر گونه. دستانش لبریزازنشاط و شادابی جوانی. انگشتانش سفید و کشیده. وقتی جابجا شد و چادر از روی دامنش بکنار رفت و شلوار مشکیش نمایان شد، کاوه دید که رانهایش پر و کشیده اند و سالم و توانا. گرچه فرصتی نبود ولی با یک نگاه دریافت که بداند او همان ونوس افسانه ایست اما در زیردیبای سیاه.
کاوه کتاب را همچنان در دست داشت و بحساب خود مشغول خواندن ولی از زیر چشم میدید که مسافر بشدت او راتحت نظر قرار داده است.
نیم ساعتی گذشت. کاوه کیفش را باز کرد. فلاسک کوچک را در آورد. گرچه بمسافر نگاه نمیکرد ولی زیز چشمی میدید که مسافرمواظب حرکات او است. فلاسک را میان دو پا گذاشت. فنجان ها را در آورد. در شیشه نسکافه را بازکرد و باندازه در هر یک قهوه و شکر ریخت. آب جوش جاری کرد. عطر دلپذر قهوه با عطر «کارتیه» در هم آمیخت. همانند دو پیچک در هم تنیدند و بر هواخاستند. در خلال این مدت راننده از داخل آینه چشم از آنها بر نمی داشت. کمک راننده پشت به شیشه جلو چارچشمی مواظب حرکات کاوه و مسافر تازه وارد بود. هر دو منتظر بودند تا مسافر شکایت کند و راننده مقابل اولین پاسگاه متوقف شود و کاوه را تحویل مأمورین دهد.
کاوه هم محض احتیاط اصلاّ حرف نزد. سربطرف مسافر نچرخاند. فقط یکی از فنجانها را روی کیف بسوی مسافر لغزاند. مسافر هم بی آنکه حرفی بزند، فنجان را برداشت.
کمک راننده بی اختیارصدای «هقی» از حلقومش پرید. راننده بی جهت بوق رابصدا در آورد.
کاوه و مسافر بغل دستیش هردو آرام آرام قهوه هایشان را خوردند. در این هنگام مسافر گفت:
· خستگی از تنم رفت. اصلاٌ فکرشو نمی کردم. کاوه گفت :
· من هم همین طور. مسافرگفت:
· رفته بودم دیدنی. کاوه گفت:
· منهم همینطور. مسافرگفت:
· دانشجو هستم. کاوه گفت:
· معلومه. مسافرگفت:
· ولی شما استادید؟ کاوه گفت:
· آفرین. لابد بطبیعت هم علاقمندید؟ مسافردرجواب گفت:
· خیلی. مگر میشه آدم بیاد اینجا و سری به در ودشت نزنه. کاوه گفت:
· عجب. مسافرگفت:
· چرا؟ کاوه گفت:
· تقارن. مسافرگفت:
· «چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد». کاوه مات و مبهوت اورا نگاه کرد و گفت:
· «دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را». مسافرگفت:
· «ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست». کاوه گفت:
· «تو کدامی و چه نامی که خوب خرامی». مسافرگفت:
· «یاد بادآنکه سر کوی تو ام منزل بود». کاوه گفت:
· بغیر از شعر چه مشغولیاتی دارید؟ مسافرگفت:
· گفتم که طبعیت.
· چه جور؟ یادداشت خاطراتش را در آورد و بدست کاوه داد:
«دیروز یکساعت بغروب مانده بدشت رفتم. بسوی زمین های زیر کشت. تا آنجارفتم که دیگر اثری از آدم و آدمیزاد ندیدیم: دشتی پوشیده از زمین یونجه و شبدر و گندم وبوته لوبیا و بوته سیب زمینی. ولی حاشیهها را دوست دارم. آنجاکه پونه و گل پیچک و بنفشه می روید. درختان کبوده و صنوبر در غروب آفتاب مسحورم میکند. بازگشت کبوترها و کلاغها را می ستایم. صدای جیرجیرکهای دور را در سکوت دشت میپرستم. دوست دارم راه بروم و زمین و آسمان را در خلوت غروبگاهان تماشا کنم و قطره قطره عصارهاش را در شیشه دل بچکانم. شیفته گلهای شقایقم. ولی در میان همه گلها گل بسیارکوچکی هست که میان پونه ها و دیگر علف هایآزاد میروید. پنج گلبرگ آتشین دارد. اسمش را نمیدانم ولی با من حرف میزند.»
دراین هنگام کاوه در کیف سامسونانتش را باز کرد و مشغول جستجو شد. گفت:
- پی چی میگردین. گفت:
- پی یادداشت خودم. گفت:
- برای چی. گفت :
- تقارن. بهرحال کاوه یادداشت خود را بدستش داد. چنین نوشته شده بود:
گل کوچک پنج پری هست که خیلی دوستش دارم. این گل کوجک در کناره جاده های وروی مرز بین زمین ها میروید. گلی است منحصر بفرد. این گل با من حرف میزند. وقتی بار اول خم شدم تا بویش کنم گفت:
- نزدیک نشو. مرا بو نکن. دست بمن نزن. فقط نگاهم کن. گفتم:
- احساسی بس نیرومند فرمان میدهد که دستت بزنم. گفت:
- اگر دست بزنی و مرا بو کنی بعد دلت میخواهد مرا بچینی و بخانه ببری و توی یک استکان آب بگذاری و بقول خودت بهره مند شوی. نه این کار را نکن. فقط نگاهم کن. گفتم:
- آخه. گفت:
- اگر دلت بخواهد من با تو خواهم بود. گفتم:
- چطور. گفت:
- تصویر من چه حالا و چه در آینده می تواند زنده و جاوید بماند. همیشه با تو بماند. من اینک درذهن تو هستم. مراعزیزدار. بگذار بمانم. نزد تو بمانم. هروقت تو بخواهی مثل سدی که دریجهاش بازکنند با شتاب و کف فراوان جاری میشوم. بیا تا با هم پیمان ببندیم. تا تو هستی من هم با تو باشم. اگر سال دیگر اینجا آمدی، شاید مرادیگر نبینی. شاید زیر سم گاوان و گوسفندان ریشه کن شده باشم. ولی تو بعمر جاوید فکرکن. گفتم:
- باشد. بگذار خوب نگاهت کنم. بگذار تصویری روشن از تو در ذهنم جای بگیرد. رنگ تو. بوی تو. قامت موزون تو. اسمت را هم از ذهنم ستردم. سپس سر بالا گرفتم. قله کوه زیر پرتو طلایی غروبگاهان مطلا شده بود. باد نسبتاٌ تندی می وزید. کبوده ها و صنوبرها زیر فشار باد سر خوابانده بودند. کلاغها و کبوترها باز میگشتند. عطر گل یونجه و شبدر در هوا جاری بود. همه جا ساکت بود. وقتی به گلم نگاه کردم، در تاریکی سرشب دیگر ندیمش. با احتیاط پایم را برداشتم و با قطره ای اشک وداعش گفتم. بازگشتم. ناگهان میان راه صدایی را شنیدم که میگفت:
گر حدیثی هست با یارست و با اغیار نیست
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست.
16 اریبهشت81
یادآوری: ده سال گذشته ولی او همچنان در ذهنم زنده و جاوید است. او کی بود و چی شد نمی دانم. اما با من است.
| لینک |

